آتش به هستیم زدی با دو چشم سیاه مست

ای  بت ناز بی بدل  سیمین  بر  زیبا  پرست

منم گدای کوی  تو بوسه  زنم به پای تو

امشب به بالینم بیا روحم ز قالبم برست

بی تو دوانم روز و شب گم شده ام در بیش و کم

عشقت بسوزانید دلم آب همه عالم کم است

در گیر مه رخی شدم فریاد از این سودای دل

داند هرآنکه یک دمی افزون زمن عاشقترست

ای یار بی وفای ما رحمی بکن در کار ما

منگر به نطق شاعریم حالم از این خرابترست

خاکستر خاموش شب آمده صبح بالای کوه

بی شعله شب بودی چرا نورت کنون بی فایدست

غلغله ی سینه ی من واله کند گوش هوس

خورشید مشرقی خموش این دل چراغی دیگرست

خانه ی من گمشدگان پرشده از عهد الست

بز دلی را جامه بدر عاشقی کن این یک دم است

سلسله ی مشعل نور رسد به عرش کبریا

دریغ از این چادر شب بر روح ما خیمه زده است

 بی ده نگ زمستان ۸۹

من این شعر را به دوست عزیزم شمس تقدیم داشتم امیدوارم مورد پسندش واقع شود

تازگی ها شروع کردم به غزل فارسی اگه از لحاظ فنی مشکل داشت شما ببخشید