نشستم دراتاقك فكرم

گفتمش

شيشه ي نورگيرت شكستم

كاشتم گل عشق درگلخانه ات

رهيدم از حصار پرفريبت

برسيدم به پشت بام حقيقت

تنيدم بر ساقه ي معراج

سبز برگ تنهايي

دويدم تاانتهاي خاموش فرديت

آويختم به نسيم سرد سكوت

تا بديدم رخ ماه

فكند شرري دردل اما

كي ميرساندم به ماه؟

گلدان حقير تقلا

نميرسد هرگزشاخك اشتياقم به او

مي بارد نور در نور

همين بس كه از اوست

آری

بين ما

پراز فاصله هاست

اما فاصله

غیبت لحظه اي تماشاست

بئ ده نگ