پنداشت
قلبي زخم خورده
با خاطري آزرده
اميدي به او داشتم
عشق
راطبيب پنداشتم !!!
اما هرگز نرسيد
اندوه زندانم گريست
شيهه ي حقيقت نشنيد
انتظارش به سر رسید
فرصتي ديگر نيست
يك قدم بوسه ي مرگ خاموشي رنگ
آه
ضربان قلبم
ويران كرد جدار سينم
درطلب او
نوشتم گذاشتم رها كردم برنگشتم
اميدي به او داشتم
خودرانگه داشتم
دوست كه نرسيد
چشمانم گريست
اكنون رفيقم تنهایی
درکنارم تاریکی ، خاموشی،
سکوت مونس جانم
نااميد از این جهانم
افسوس!
عشق راطبيب پنداشتم !!!!!!!!!!
آه
فريادازاين پنداشتم
هيهات ازاين پنداشتم
توسط حمزه احمدی زمستان ۸۹
+ نوشته شده در ساعت توسط بی ده نگ
|