میگذرم از این قرن سیاه،

که برلبان مردمش نیست زمزمه ی خدا

مردمانی که ندیدن رنگ آبی آسمان،

نشکفتن ازدیدن یک باغ

آه

غریبان دشت وسیع تنهایی

مجرمان تحریف واژه ی دوست

آدمک هایی که بردن طراوت کودکی را از یاد

پژمردن در سطح الفاظ   

   با چشمانی پراز غبار تکرار

آری

محرومان حضور بکر سحر  

  ندیدن فراسوی این فکر جامد

می آید شیهه ی اسب سرکش وجد

وما بی خبر از شوق از شور به( قفس اوهام )خویش خرسندیم

وتا ابد لمس نخواهیم کرد      تازگی را در بودن

هستی را در اکنون زیستن      زیبایی را در خود دیدن

وحقیقت را در متن زندگی جستن        آری

میگذرم ازاین قرن سیاه      که نیست بر لبان مردمش زمزمه ی خدا

(بئ ده نگ )