ده‌م بینای و ته‌ژنای بێ قایق کۆتا نه به‌حری فه‌نا

جه ده‌سی جه‌فای کزه‌ی ده‌روونم باروو کێ په‌نا؟

 

فکر نمی کنم بیت بالا نیازی به معنی داشته باشد

چه چیزی بدتر از این است؟ که تا بینهایت تشنه ی رسیدن

 به عشق باشی

ولی دست جفای معشوق - کزه ی ده روون-بیاید دهانت را ببندد

وبا لب تشنه تورا بدون قایق در دریای تنهایی و غریبی بیندازد

 آنوقت به کی پناه می آوری؟

مانند این است از  حسین بن منصور حلاج (ره)پرسیدند

 لذت عشق چه وقت کمال گیرد؟

فرمود آن هنگام معشوق بساط سیاست گسترده باشد

وعاشق را برای قتل حاضر کرده 

 ولی عاشق در جمال معشوق حیران شود و گوید:

او بر سر قتل و من در او حیرانم/  کان راندن تیغش، چه نکو می راند

نودشه- بی ده نگ